شیفته ی یار

رباعی

دیده‏ ام مانده به ره تا که بیایى اى دوست
 رُخ نورانى خود را بنمایى اى دوست
 چون گدایان درت تا به نوایى برسم
 یاد من هم بده آداب گدایى اى دوست



مهدى که جدا کننده ى نیک و بد است
داناى حقایق ز ازل تا ابد است
در محفل انبیا بود شمع امید
در گلشن اولیا، گل سرسبد است

 

امروز قرار بخش دل‏ها مهدى است
ذکر ملکوتیان همه »یامهدى« است
آن روز که از کعبه برآید چون ماه
آیات محمد و على با مهدى است


 

 عالم همه جسم است و تو جانى، مهدى
یعنى تو همان جان جهانى، مهدى
تنها نه گذشته، حال و آینده ز توست
حقا که تو صاحب الزمانى، مهدى


 

پژمرده‏ ام اى بهار، کى مى‏ آیى
خورشید در انتظار، کى مى‏ آیى
از ظلم، شب تیره شده روز بشر
اى وارث ذوالفقار، کى مى‏ آیى


 

سرِّ ازلى، نور خدایى مهدى
لاهوتى و پاک و حق نمایى مهدى
از شوکت و عزم و اقتدارت پیداست
مانند علىّ مرتضایى، مهدى


 

یارب، فرج امام ما را برسان
آن صاحب انتقام ما را برسان
اندر بر ما گر نرسانى او را
بر حضرت او سلام ما را برسان


 

اى وارث ذوالفقار مولا برگرد!
اى نور دو چشم آل طاها، برگرد!
ما شعله به شعله سوختیم از غم یاس
اى منتقم حضرت زهرا، برگرد!

 

********

صبح امید
تو اى عشق و اى تمام وجودم
تو بود و نبودم فداى رخ تو همه عالم
بیا بنگر بر دل غمدیده که لیلى ندیده
ز غم چه کشیده در این عالم
یک دم بنگر حال زار مرا، بیقرار مرا
اى تمام امیدم تو صبح سپیدم
ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم
بیا بنگر حال زار مرا، بیقرار مرا..


یااباصالح مددى(3) یااباصالح(2)


مرا راهى کن سوى میخانه
بده پیمانه به این دیوانه تو اى ساقى
تو مى‏ دانى ز عشق تو که خمارم
پیاله ندارم که دار و ندارم توئى ساقى
بنگر مرغ پر بسته منم، دلشکسته منم
تا سحر بیدارم، سر به زانو دارم
از تو دارم اى گل هر چه که دارم


یااباصالح مددى(3) یااباصالح(2)


اى جان من غرق سوداى تو
وین تماشاى تو دل ندارد ذوق گفتگویت
بى جلوه ات آرزو و بى حاصل
بى تو در باغ دل خود به رویت سرو آرزویت
گر در کویش برسى برسان این پیام مرا
اى چراغ رویت من ندارم دیگر
تاب این شبهاى سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش


یااباصالح مددى(3) یااباصالح(2)

***

 

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

 سند عقل مشاع است، همه میدانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

 دل دیوانه من این همه آواره مگرد

خانه دوست همینجاست اگر بگذارند

 من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

 عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

 دل من مال شماهاست اگر بگذارند

***

بیمار عشق

غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد               

    دل نیست هر آندل که ترا یار نباشد
   شادم که غم هجر توگردیده نصیبم              

   بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد
        از عشق تو می سوزم می سازم وگویم           

 سوزندگی عشق تو در نار نباشد
    از باده چشم تو دل افتاده به مستی              

  این وجد وطرب در می خمار نباشد
بیمار بود هر که مریض تو نگردد               

   بیمار غم عشق تو بیمار نباشد
گردیده گدایی تو سرمایه عمرم            

         بهتر ز گدایی درت کار نباشد

 

   + سيدابراهيم بچه مشهد ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()