تاريخ : یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سيدابراهيم بچه مشهد

در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند:

در فلان مکان درختى است که قومى آن را مى پرستند.

خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند.

ابلیس به صورت پیر مردى در راه وى آمد و گفت : کجا مى روى ؟


عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم ،

تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.


ابلیس گفت : دست بدار تا سخنى باز گویم .

گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است

اگر قطع این درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد.

عابد گفت : ناچار باید این کار انجام دهم .


ابلیس گفت : نگذارم و با وى گلاویز شد،
عابد وى را بر زمین زد.

 

 

 

ابلیس ‍ گفت : مرا رها کن تا سخن دیگرى برایت گویم ،

 

 

و آن این است که تو مردى مستمند هستى اگر ترا مالى باشد که بکارگیرى و

بر عابدان انفاق کنى بهتر از قطع آن درخت است .


دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .


عابد گفت : راست مى گویى ، یک دینار صدقه مى دهم

و یک دینار بکار برم بهتر از این است که قطع درخت کنم ؛

مرا به این کار امر نکرده اند و من پیامبر صلى الله علیه و آله نیستم

که غم بیهوده خورم ؛ و دست از شیطان برداشت .


دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مى نمود،

ولى روز سوم چیزى ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند.


شیطان در راهش آمد و گفت : به کجا مى روى ؟

گفت : مى روم قطع درخت کنم ،

گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاویز شد و

عابد را روى زمین انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا کنم .


گفت : مرا رها کن تا بروم ؛ لکن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم ؟


ابلیس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را

داشتى لذا خدا مرا مسخر تو کرد و این بار براى خود

و دینار خشمگین شدى ، و من بر تو مسلط شدم .

 



  • ام جی | سیستان دانلود