تاريخ : دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سيدابراهيم بچه مشهد
 
 
   
 
 
 
  
  
   اوقات شرعى
   اخبار
   آب و هوا
   صوتى و تصویرى
   نقشه سایت
   زیارت از راه دور
   درباره ما
   تماس با ما
   بازدی
 
  
 


 
  

سروده ها ـ شعری از سهیل محمودی

 

یا ضامن آهو!
در بند هواییم، یا ضامن آهو!
در فتنه رهاییم، یا ضامن آهو!
بی تاب و شکیبیم، تنها و غریبیم
بی سقف و سراییم، یا ضامن آهو!
عریانی پاییز، خاموشی پرهیز
بی برگ و نواییم، یا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جویای وفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ایام
با خود به جفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
این گونه که ماییم، یا ضامن آهو!
پوچیم و کم از هیچ، هیچیم و کم از پوچ
جز نام نشاییم، یا ضامن آهو!
ننگینی نامیم، سنگینی ننگیم
در رنج و عناییم، یا ضامن آهو!
بی رد و نشانیم، از دیده نهانیم
امواج صداییم، یا ضامن آهو!
صید شب و روزیم، پابند هنوزیم
در چنگ فناییم، یا ضامن آهو!
چندی است به تشویش، با چیستی خویش
در چون و چراییم، یا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فریاد رساییم، یا ضامن آهو!
مجبور مخیّر، ابداع مکرر
تقدیر قضاییم، یا ضامن آهو!
افتاده به عصیان، تن داده به کفران
آلوده‌رداییم، یا ضامن آهو!
حیران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دریای بکاییم، یا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناییم
بنگر به کجاییم، یا ضامن آهو!
با رنج پیاپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاییم، یا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناییم، یا ضامن آهو!
در غربت یمگان، در محبس شروان
زنجیر به پاییم، یا ضامن آهو!
رانده ز نیستان، مانده ز میستان
تا از تو جداییم، یا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباییم، یا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماییم، یا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، یک شب به تمنا
نزد تو بیاییم، یا ضامن آهو!
در صحن و سرایت، ایوان طلایت
بالی بگشاییم، یا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ایمن ز بلاییم، یا ضامن آهو!
چشم از تو نگیریم، جز تو نپذیریم
اصرار گداییم، یا ضامن آهو!
در حسرت کویت، با حیرت رویت
آیینه‌لقاییم، یا ضامن آهو!
مشتاق زیارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساییم، یا ضامن آهو!
گو هر چه نباید، گو هر چه بباید
در کوی رضاییم، یا ضامن آهو!
آیا بپذیری، ما را بپذیری؟
در خوف و رجاییم، یا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسلیم شماییم، یا ضامن آهو!
فریادرسی تو، عیسی‌نفسی تو
محتاج شفاییم، یا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سیه‌کار
بی رنگ و ریاییم، یا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پیش تو، اما
در عشق خداییم، یا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاییم، یا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشید، مهر تو درخشید
در عین بقاییم، یا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فریادگرشوق
آوای دراییم، یا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگیر، همسایه تأثیر
پرواز دعاییم، یا ضامن آهو!
همراز به خورشید، دمساز به ناهید
در شور و نواییم، یا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحیم، هم‌سوی نسیمیم
هم‌دوش صباییم، یا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گویای ثناییم، یا ضامن آهو!
سوگند الستیم، پیمان نشکستیم
در عهد «بلی»ییم، یا ضامن آهو!
یار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاییم، یا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکین غناییم، یا ضامن آهو!
از فقر سرودیم، یا فخر نمودیم
فخر فقراییم، یا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جویای هداییم، یا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم این
ما اهل ولاییم، یا ضامن آهو!
از گوهر پاکیم، از کوثر صافیم
فرزند نیاییم، یا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداییم ، یا ضامن آهو!
ایمان به تو داریم، یونان بگذاریم
تشریک‌زداییم، یا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راییم، یا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماییم، یا ضامن آهو!
تا صور قیامت، با شور ندامت
شایان جزاییم، یا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراییم، یا ضامن آهو!
این بخت سهیل است، کش سوی تو میل است
در نور و ضیاییم، یا ضامن آهو!
زین نظم بدایع، وین اختر طالع
اقبال‌هماییم، یا ضامن آهو!

سهِیل محمودی

 

کوچه‌های خراسان

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند   موج‌های پریشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی   ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت   زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی   هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی   ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست   ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری   آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد   چون تمام غریبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم   کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند


عاشقان را کو پناهی غیر توس؟
ای دل! من آتشین آهی بر آر
تا بسوزی دامن ایـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته
چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کینه‌ها در سینه‌ها انباشته
پرچــــم رنگ و ریـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هیمـه عود و آبنوس
آب دریا تن به موج کف سپرد
مـوج دریا اوج را از یــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از ریاکاری شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آییــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تیرگی انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد
این قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد
پرنیانش هم‌نشین سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
یاس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نیست
مـهر دارو در دل بازار نیـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا
نیست گلخندی که تا یابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـریب آورده‌اند
بوسه، دارویی که پنهان کرده‌اند
در دل این روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهی غیر توس
ای شفابخش دل بـیمار ما!
چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خیل صیادان که در هر پشته‌اند
آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پیش افتاد و دل را زد به آب

قیصر امین‌پور

 

سیدعلی موسوی گرمارودی

 

آشناى غریبان

کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم   ریزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
کـاش یک شب می‌گذشتم از فراز چشم تو   گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم
کـاش یـک شب می‌سرودم گنبد زرد تو را   فارغ از دنیا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌نشستم بر ضریح چشم تو   بـاز هـم پـابـند پیمان دو چشمت می‌شدم
صحن و ایوان تو را اى کاش جارو می‌زدم   چـون کـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت   کـاش آهـوى بـیابان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب معرفت می‌چیدم از چشمان تو   غـرق در دریاى عرفان دو چشمت می‌شدم
کـاش یک شب می‌شدم خیس نگـاه سبز تو   شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب نور می‌نوشیدم از چشمان تو   مـی‌درخشیدم، چراغان دو چشمت می‌شدم
سخت شیرین است طعم روشن چـشمان تو   کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 

رضا اسماعیلی

 

سؤال همیشه
گلدسته ات
کهکشانى است
که سیاهى شهر را تکذیب مى کند
پیرامون تو همه چیز بوى ملکوت مى دهد:
کاشى هاى ایوانت
و این سؤال همیشه
که چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى کوچک خلاصه کرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهایى که پیش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى

 

نگاه آهو
آهو از کجا فهمید
باید از تو یارى خواست؟
از پناه تو باید
سایه اى بهارى خواست؟
آهو از کجا فهمید
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پیش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمین بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترین بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى کنى جدا از او
ترس و بیقرارى را

قاسم رفیعا

 

دامنى اشک

مى رسم خسته، مى رسم غمگین   گـرد غـربت نشسته بر دوشـم
آشـنـایـى نـدیـده چـشمانـم   آشـنـایـى نـخوانده در گوشم
مـى رسـم چون کویرى از آتش   چون شب تیره اى که نزدیک است
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم   چـشم کم آب و سینه تاریک است
مـى رسـم تـا کـنـار مرقد تو   دامــنــى اشــک و آه آوردم
مـثـل آهـوى خـسته از صیاد   بـه ضـریـحـت پـنـاه آوردم
مـثـل پـروانه در طواف حرم   هـسـتی ام را به باد خواهم داد
تـا نـگـاهم کنى ، تو را سوگند   بـه عـزیـزت خـواهــم داد

 

مصطفى محدثى خراسانى

 

غریب آشنا

تـو یـادگـار هـفتمین سپیده اى   شـکـوه مـاندنى ترین قصیده اى
اشـارتـى ز بـیـکران روشنى   کـه از دیـار بى نشان رسیده اى
سـتـاره حـریـم سـبز فاطمه   ز بـى نـهـایـت خدا دمیده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو   امـام قـصـه هـاى ناشنیده اى
گـل نـجـیـب بـاغ آفـرینشى   کـه در دلـم بـهـار آفریده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را   بـه لـطف و بخششت خریده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا   ز هرچه غیر اوست دل بریده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات   چـه نقش ها به لوح دل کشیده اى
مـیـان لالـه هـاى سـرخ آشنا   غریـب آشـنـا! تو برگزیـده اى
ز سـاغـر کرامـت مـحمـدى   زلال نـور مـعـرفت چشیده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى   سـبدسـبد گـل حضور چیده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زیارتى   چـه عـاشقانه از قفس پریده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم   ز عـشق تو که روشناى دیده اى
بـه شـام غـربـت سیاه عالمى   طـلـوع فجر هشتمین سپیده اى

 

نسترن قدرتى

 

زائر همیشه

ایـن جتا ز شمع وسوسه بیگانه مى شوم   گـرد ضـریـح پاک تو پروانه مى شوم
ایـن جا به جام بوسه شراب ضریح را   تـا انـتـهـاى ذائـقـه پیمانه مى شوم
دیـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟   مـن مـى رسم کنار تو دیوانه مى شوم
اى کـاش تـا کـبوتر صحن توام کنند   چـون زائـر همیشه این خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! که من   مـى سازم این حقیقت و افسانه مى شوم

 

علیرضا سپاهى

 

طواف گنبد
هر شب در خیال خویش
ضریحت را
با آب دیدگانم غبارروبى مى کنم
و با نسیم
کبوتران ضریحت را
در دیدگانم
مجسم مى کنم
و بر گنبد طلایى ضریح تو
طواف مى گذارم
چشم هایم شیدا
براى یک لحظه
یک ثانیه
حضور صمیمى ات را
در ضریح ترسیم مى کند
و من
بى قرار مثل یک قطره حباب
رنگین ترین رؤیا و مجنون ترین مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخیل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
یا غریب الغربا!
حکایت هاى خسته جانم را بازگو مى کنم
و کبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خویش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

* * *

 

عشق بى نهایت
دل به زیارت تو اوج مى گیرد
اى رضا!
مى آیم به سوى تو
تو اى عشق بى نهایت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشکهایم
به زیارت تو
از دیدگانم جارى مى شود
اى ملکه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنویت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فریاد مى زنم:
اى امام هشتمین!
اى ضامن آهوان رمیده!
تو معیار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى کند
و دل به زیارت تو اوج مى گیرد
اى ضریح سراسر نور!
با دلى آکنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آیم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى کنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چینند
و تو را مى ستایند
اى بزرگ ترین واژه کلام!
تو عروج آسمانى کرده اى
و تمامى زائران ضریحت را
به سوگ عشق نشانده اى
که همه سینه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غریب الغربا!

محبوبه باقرى آزاد

 

آرزوهاى من

کـاش مـن یـک بـچـه آهـو مى شدم   مـى دویـدم روز و شـب در دشت ها
توى کوه و دشت و صحرا، روز و شب   مـى دویـدم، تـا کـه مـى دیدم تو را
کـاش روزى مـى نـشـستـى پیش من   مـى کـشـیدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى کـردى مـرا بـا خـنده ات   دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون کـه روزى مادرم مى گـفت: تو   دوسـت بـا یـک بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـویى که تو   تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـیـا! مـن بـچه آهـو مى شوم   بـچـه آهـویـى کـه تنها مانده است
بـچـه آهـویـى کـه تـنها و غـریب   در مـیـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بیـا   دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز کن
بـنـد غـم را از دو پـاى کـوچـکم   بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز کن

 

افسانه شعبان نژاد

 

رؤیاى آسمانى
شبى تنها
میان این همه رؤیا
تو را دیدم...
تو را با قامتى زیبا
میان دشتى از گلها
کنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ یاس و سوسن و مریم
و من سر تا به پا حیرت
دلم سنگین از این غمها
از این دنیا
که ناگه
آهویى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدایى از دل دریا
چنین مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشک ها پر کرده بود، آرى
چنین رؤیا مرا واداشت
که بنویسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!

ملیحه طاهرى عمرانى

 

دعاى نور
من در ویرانه هاى شهر
قاب عکسى را پیدا کردم
که پر از شفافیت نور مى درخشید
و گنبد طلایى آن
آشیانه کبوتران سپید بود
که از لانه نور دانه مى چیدند
من در حیرت عکس
شگرف گریستم
یک لحظه بى قرار فریاد برآوردم:
الهى !
چه مکانى است بزرگ، وسیع
به وسعت بیکرانه ها
که عقل را حیران مى کند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
یک لحظه
باران سکوتم را شکست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گریستم
و اشک،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عکس ضریح
فرو ریخت
و من
به نورانیت ضریح
به حجم بیکرانه ها
نگریستم
و زیر لب دعاى نور را
زمزمه کردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سکوت تنهایى ام
پیدا کردم
و قصه غصه هایم را
بر سینه خوان نعمتش
فرو ریختم
و سبکبال
بر بلنداى ضریح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شاید
کوله بار گناهم را در خاکى خاک
فرو نهم
تا شاید امام
دلم را پر از استجابت دعاهایم گرداند
یا معین الضعفا!
یا ضامن آهوان!
مرا دریاب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شکست خورده ام در توفان
مرا دریاب
بر بلنداى اوج قاب عکس ضریحت
مرا سیر ده
تا پر از استجابت دعاهایم شوم

محبوبه باقرى آزاد

 

بوى عطر عشق

تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى   ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـیـدى و نـورت آفتابه   دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولایـى ، امـامى ، جان فدایت   گـشـوده بـال و پر، دل در هوایت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره   امـام هـشتـم اونـجـا شهـریاره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه   خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا   شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه   زمـیـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـیـن جـونم فدایت   گـشـوده بـال و پـر دل در هوایت
حـرم زیـبـاتـریـن جـاى جهانه   بـراى هـر کـبـوتـر آشـیـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه   کـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نیـازه   دل پـاکـان ز عـالـم بـى نـیازه
گـل و سرو و سمن مى روید آن جا   زمـان، تن در سحر مى شوید آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله   که دسـتونش به دست عشـق وصله

 

سیمین دخت وحیدى

 

فیروزه ناب
... وچشمانت
فیروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان کبوتران سبزینه پوش گنبد طلا
که پرواز مى کنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشیب و فراز نیاز
نذر مى کنند
راز عطشناک چشمهایت
مى شکفند،
تو باران مى شوى
آیینه هاى حرم
تو را تکرار مى کنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا که
نیلوفران قد کشیده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سیلى از تمنا مى شوى
تو زیبا
توعذرا
مى شوى
و ادراک ایمان را حس مى کنى
اینک از آن همه سجاده و نیاز
به بار نشسته اى
گل و ریحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهایت
قشنگ ترین آوازهاست

عزت خیابانى

 

خنیاگر آفتاب ضریح
سینه به سینه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
که اشتیاق صیدشان را
در خود مى پرورانیم
ما با وسیع ترین لحظه هاى سبز خویش
در پشت ابتدایى که نیستیم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان کوه
قطره قطره
جویبار مى شویم
ما
قد سوخته ترین
هیچ یک باغچه هستیم
و دست تبرکى از ما
به دیدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنیاگر آفتاب ضریح شماییم
و به تبرک دیوار باغتان، بوسه مى زنیم
آخر، ما
پلک باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشودیم
غریب ما!
اما
شما، غریب نیستید
عریب ماییم
که روشنایى پنجره هامان را
روشنایى مى طلبیم

* * *

 

ماندگارترین یاد
چنان آبشار فضایل تو رفیع است
که هر چه سر به فراتر فراز آورم
دیدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترینى ، بلندترینى
تو ماندگارترین یاد روزگارانى
تو سایه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بایسته؟
کلام در ستایش تو عقیم است
و نیز کتابى که بخواهد از تو بگوید، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مایه نورى
تو آن خورشیدى
که آسمان از تو نور به وام مى گیرد
و زمین را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
این راز را چه کسى مى داند؟

ج. قلم آرا

 

آهوى از بند رسته

بـى تواسیرم،اسیرم، گـریان و در هم شکسته!   درکوچه زردپاییز رنگ برگ بى روح و خسته
بى توچه سخت است پرواز،پرواز تاعمق باران!   انـگارزخمى است بالم، زخمى که خونش نبسته
من غـربت یک تغـزل بـر شاخـه هاى نسیمم   امید یک صبح آبى، از لحـظه هـایم گســسته
عاشق ترین شعر خود را دادم به چـشمان آهو   یاد نگاه قشــنگـت: آهـوى از بند رســته!
هـر چنـد باران نیامــد، از آسـمان صدایت   گفتم برایت بگویم: اى عـشـق! قلـبم شکسته!

 

مریم روحبخش

 

بهترین انتخاب

هـر سـحر آفتاب من مولاست   همه شب ها شهاب من مولاست
به خراسان که جز کویرى نیست   عـلـت انـتـساب من مولاست
سـینه ام دست رد زعالم خورد   آن کـه داده جواب من مولاست
از هـر آن چه به عمر دل بستم   بـهـتـرین انتخاب من مولاست
ورشـکستم به دور از این درگاه   چـون تـمام حساب من مولاست

 

مصطفى محدثى خراسانى

 

حدیث عشق تو

مر به درگهت امشب به عشق خواندى و خوانى   کـه هـر کـه سوى تو آید شفیع او دو جهانى
به یـمـن مـرحـمتت آمدم ز سر به سرایت   تو خـواسـتى به عنایت نوازى ام که چو جانى
کرامـت از یـم عـشقت گرفته ام همه عمرم   هر آن که خواست بر او هم کریم دور و زمانى
حدیـث عـشـق تـو را با زبان جان بسرایم   چرا کـه خامـه عاشق شکسته است و تو دانى
ز رحمـتـت چه بگویم، ز حکمتت چه سرایم؟   تو کـان فـیـضى و حکمت، مقام بخش جنانى
هر آن کـه بـر سـر کویت سرى زند به تمنا   به عـشـق گـشـتـه منور که شاه نوررسانى
به شـوق نـوش ز کوثر، سرود ایزدى از جان   که مـالـکـى تو بر این یم، چرا که وارث آنى

 

سید مهدى ایزدى دهکردى

 

بارش مهر

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد   مـشـکلى داشت به آقاى خودش رو مى زد
مى چکید از سر و رویش عرق شرم به خاک   مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ   دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد
هـمنوا با در و دیوار در آن عصمت محض   نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد
نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت   کـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد
پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها   خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز   شـعـله اى شعر که در آینه سوسو مى زد

 

علیرضا کاشى پور محمدى

 

رواق زرنگار

اى ستون هاى زمین، گلدسته هـاى سربلند!   اى رواق زرنـگـار، آیـینه هـاى بندبند!
اى مـقرنس هاى چوبى ، گنبد زرین کلاه!   بـر سـر آن آسـتـان پـرشکوه بى گزند
بـر سـر هفت آسمان آن مهربان افراشته   چـترى از بال کبوتر، از حریر و از پرند
دسـت او ایـنـک پـناه آهوان خسته است   بـال بـگـشـایید از شوق، آهوان درکمند!
کـفـتـران آسـمـانـى هـم اسیر دام او   مى کـشاند هر دلى را در رهایى ها به بند
اى حضـور هـشـتـمین! افتادگان غربتیم   دست ما را هم بگیر از لطف، اى بالا بلند!

 

یدالله گودرزى

 

جوشش دعا

کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم   بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد
بـنـوشـیـم آب صـاف مـهربـانى   شـبـیـه هـشـتـمین شعر (محمـد)
اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما   ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است
دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش   دو رکعت عشق و یک قطره نماز است
خـداى آرزوهـایـم کـمـــک کـن   حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم
ضـریـح آشـنـایـش را بـبـوسـم   گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم
کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم   بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى
کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد   بـسـازم یـک ضـریـح آسـمـانـى
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا   دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک   سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم   بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد
خــداى آرزوهــایــم کـمـک کن   کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد

 

نسرین راسخى

 

وقت زیارت
رقص قشنگ نور
امشب چه دیدنى است
آواز شاد باد
امشب شنیدنى است
عید است و عطر گل
پیچیده در هوا
بوى خوش گلاب
پر کرده سینه را
گلبوته هاى شمع
روییده هر کجا
مى ریزد اشک شوق
یک غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فریاد (یا رضا) ست
وقت زیارت است
پر مى کشد دلم
همراه کفتران
من مى روم حرم

مهرى ماهوتى

 

چلچراغ مشهد
چون طلا
گشته رخشان ز دور
مثل رود
پر ز خنده هاى نور
گنبد رضا
چون نگین
بر فراز آسمان
مثل گل
توى باغ این جهان
خوب و بهترین
گشته ام
راهوار خاک او
تا رسم
بر ضریح پاک او
بوسه اى زنم
مى تپد
قلب من به سینه ام
چون رسم
دل ز غصه ها و غم
پاک مى شود
اى رضا!
اى رضایت خدا!
لطف تو از عنایت خدا
خوب و آشنا
اى امام!
اى امام هشتمین!
پیشوا!
اى تو مهربانترین
بر تو صد سلام
گنبدت
چلچراغ مشهد است
زایرت مى برد به روى دست
خاک مرقدت

شکوه قاسم نیا

 

بوى زیارت

دور سـقـاخـانه مى گردد (نسیم)   دانـه مـى پـاشد کنار حوض آب
چـادرش بـوى زیـارت مى دهد   بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب
آسـمـان چـشـم او پر مى شود   بـاز از پـرواز شـاد کـفتران
صـحـن را آهسته جارو مى کند   خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان
مـى نـشـیند در کنار خیس آب   مـثـل یـک گـل سایه فواره ها
چون نسیمى شاد مى خواند (نسیم)   آمـدم مـهـمـانـى تو یا رضا!

 

مهرى ماهوتى

 

غرق دعا
غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل یک خورشید است
مى درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا رضا رضا ست
اى خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روى این گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم

شکوه قاسم نیا

 

محرم همگان

خــســتـه از راه کــنــار مـادر   تــوى مــ اشــیـن پــدر خوابیدم
پــلــکـهــایــم کـه به هم افتادند   خــواب یــک صـحـن کـبوتر دیدم
صـبـح، وقـتـى کـه دو چشمم وا شد   شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـدیـدم
آخـر از پــنــجــره پـشت اتـاق   گــنــبــد زرد (رضــا) را دیـدم
دل مــن مــثــل کـبـوتـر پر زد   رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست
اشـک در چـشـمــه چشمم جوشیـد   بـغـضـم آیـیـنـه شـد امـا نشکست
پـدر آمـاده شـد از مـن پـرسـیـد:   دوسـت دارى که تـو را هـم بـبـرم؟
گـفـتم: آرى ، ولـى آن جا چه کـنـم   مــادرم گـفـت: زیـارت پـســرم.
گــرچـه زود آمـده بـودیـم ولــى   در حـرم جــاى دل مـن کـم بــود
هـر کـسى بـا او چـیـزى مـى گفت   گـویـیا بـا هـمـه کـس مـحرم بود
هـر کجـا رفـتـیـم آن جـا پـر بود   پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعـا
یــک طـرف قـصـه پـر غـصه درد   یـک طـرف ذکـر (غـریـب الـغربا)
در رواق حـــرم پـــر نـــورش   کـاش دسـت دل مـن رو مــى شـد
مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـریـب   بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شـد

 

جواد محقق

 

بوى رضا

ماه در حوض بزرگ کاشى است   آب، آیـیـنـه مـهـتـاب شـده
مـاه مـهمان قشنگ حوض است   حـوض بـیـچاره دلش آب شده
چـشـم من منتظر خورشید است   پـیـک خـورشید، سپیده پیداست
از حـرم بـانـگ اذان مـى آید   آه! ایـن مـنظره خیلى زیباست!
کـفـتـرى از سر گنبد برخاست   بـق بـقـو کرد و به پرواز آمد
هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم   رفـت و یـک بـار دگر باز آمد
مـرغ بـى تـاب نگـاهم اکنون   بـر سـر گـنبـد پـاگ آقاست
چـشـمـهـایـم به دلم مى گوید   راسـتـى گـنبـد آقـا زیباست!
از حرم، از در و دیوار، این جا   بـوى جـانـبخـش دعا مى آید
مـثـل بـوى خوش گلها در باغ   هـمـه جـا بـوى رضا مى آید

 

على اصغر نصرتى

 

ضریح خورشید

صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود   از پـرپـر (یـا کـریـم) پـر بود
خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد   بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد
گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد   آهـسـته غـم مـن آب مـى شـد
رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز   تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز
اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود   دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود
از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت   بـاران رضـا رضـا رضـا بـود
دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک   مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود
عـطـر گـل یـاس در دل مــن   عـطـر صـلـوات در فضـا بود
لب ها همه حرف و درد دل داشـت   بـا او کـه غـریـب آشـنـا بود
بـا یـک بـغـل آرزو و امـیــد   رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید
رفـتـم طـرف ضـریـح روشن   در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

سید سعید هاشمى

 

آبى آرام

تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى   بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى
آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است   زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى
مـن غـریـب آمده ام، مثل شما، اى مولا!   تـو انـیـس دل غـمـگـیـن غریبانستى
بـاز آهـوى دلـم زار و اسـیر غمهاست   ضـامـنـم بـاش کـه تو حامى انسانستى
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب   مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پریشانستى
سـاکـنـان حـرمت غرق سعادت هستند   بـرکـت و روشـنـى اهـل خراسانستى
دل اسـیـر غـم و دارم ز تـو امید نجات   اى کـه تـو ضـامـن آهـوى بـیابانستى

 

فاطمه ناظرى

 

 
   
 

 



  • ام جی | سیستان دانلود